تبليغاتX
من و هیچ کس

من و هیچ کس

دیگه دوستت ندارم

میلاد من مرگ ثانیه هاست

 

و من هنوز ... در آن نقاشی که خدا می خواست از ما ترسیم کند. نشسته ام...

 

 

 منو پاییز به آن سه فصل دیگر قول داده ایم تا آمدنت همینجا بنشینیم.

 

 تا شاید نگاهی هر چند کوتاه به این نقاشی داشته باشی

 

و سکوت... آن لحظه ای که نگاه می کنی. آرام در این نقاشی نشسته ام.

 

 تو خوب نگاه می کنی همه چیز را می بینی جز من. و من مات. نگاهت می کنم.

 

 

حتی وجودم جرأت نفس کشیدن هم ندارد

 

غروب پاییز شد. برگهای زرد پاییزی برایم آواز می خوانند و نسیم بوی

 

 پیراهنت را از این نزدیکیها عبور می دهد

 

 

شنیده ام می خواهی بروی به دور دستها آنجایی که نسیم نتواند بوی پیراهنت را نزدم آورد.

 

 نگران نباش نیازی نیست این چنین دور شوی چون بوی پیراهن گلدار صورتیت کم کم دارد می پرد

 

 

منهم به نبودنت عادت خواهم کرد همچون تو... من ثانیه هارا حالا می کشم تا وجود نداشته باشند.

 

 

 آخر می دانی، تولدم نزدیک است. و من میل آمدن ندارم... این ثانیه آخر می خواهم این را بدانی اگر حقیقتی را

 

فریاد زدم، بدان که خسته شده ام بدان که نای هیچ کس را ندارم . . . . . . . بدان کم آورده ام

 

لحظه آخر گفتی : نگاهم برگشت، تا با کاسه چشمانم پشت سرت آب بریزم که دیدم چشمانت خیس اشک است

 

فهمیدم که ما باهم و برای هم زمانی گریه کرده بودیم. ولی... نگرانم نباش اشکی برایم نریز.

 

 چون من دیگر نگرانت نیستم چون می دانم که تو بهترین هستی و خواهی بود.

 

سالها از کشتن ثانیه ها گذشته

 

و من هنوز ... در آن نقاشی که خدا می خواست از ما ترسیم کند. نشسته ام....

 

 

تا شاید نگاهی هر چند کوتاه به این نقاشی داشته باشی

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت18:35توسط نفسه | |

پارو کن پریشانی موهایم را پیش از آنکه

پلک دلم بپرد و نوید نیامدنت را

موهای برفی ام در چشم آینه

هی بخندد و من ۱۰۰۰ سالگی ات را

شمع شوم و تو هی دیر کنی

و هی نیایی و من هنوز هق هق دستانم را

بلرزم و عصا شوم  برای پاهای کم سو

و تو هی دیر تر ...نه صبر کن

پارو نکن پر و بالی بده

تا  پریشانی ات تا همه ی نیامدنت

و عبور از هق هق دستانی سرد

و پاهایی لنگ در کوچه های انتظار

بالی بده به وسعت بند کفش های پدر بزرگم

که هی نیامدنت را گریست و دیروز

مقبره بوی تو داشت پدر بزرگ ها

همه بودند و بیاد تو بند کفش هایشان را

الغوث می شدند چقدر دیر کردی !

اگر دیروز ها زود بود بیایی

امروز دیر کن ولی زود بیا... 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت12:36توسط نفسه | |

بزار برات بگم گلم بدون تو مرده دلم

ارزومو رو تنه ماه نوشتمو

منتظرم منتظره یه اتفاق حادثه عبور تو

من موندم تو فاصله ها با حسرت حضور تو

حالا با حسرت دلم یه دنیا دلتنگت شدم

دلو به دریا زدمو غرق موج نگات شدم

ساحل من تو بودی و تو خوابمم نیومدی

ببین چه ساده می میرم تو حسرت تو لعنتی

 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت12:8توسط نفسه | |

بزار خيال كنم هنوز ترانه هامو مي شنوي

 

هنوز هوامو داري و هنوز صدامو مي شنوي

 

بزار خيال كنم هنوز يه لحظه از نيازتم اگه تموم قصه مون

 

 هنوز ترانه سازتم بزار خيال كنم هنوز پر از تب و تاب مني

 

 روزها به فكر ديدنم شبها پر از خواب مني

 

بزار خيال كنم تو دل تنگيهات غروب مي شه

 

به ياد من مي افتي دوباره فال حافظ و دوباره توي فالمي

 

بزار خيال كنم به تو اگر چه بي خيالمي

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت23:52توسط نفسه | |


يکي بود تو قصمون وفا نکرد ... رفت و پشت سرشم نگاه نکرد ... يکي بود زندگيشو هوس سوزوند ... آبروش رفت و ديگه اينجا نموند ... يکي بود يکي نبود و يک پري ... يه بغل عاشقي هاي سرسري ... کي بود اون که طاقت گريه نداشت .. . عاشق هوس شد و تنهام گذاشت

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت23:20توسط نفسه | |

ای به داد من رسیده تو روزهای خودشکستن /ای چراغ مهربونی تو شبهای وحشت من

 

ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید /تو شب و از من گرفتی تو من و دادی به خورشید

 

اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی /برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی

 

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت /غم من مخور که دوری برای من شده عادت

 

ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته /رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته

 

اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم /قدر اون لحظه ندانم که من و دادی نشونم

 

وقتی شب شب سفر بود توی کوچه های وحشت /وقتی ابر سایه کسی بود

 

واسه بردنم به ظلمت وقتی هر ثانیه شب تپش هراس من بود /وقتی زخم خنجر

 

دوست بهترین لباس من بود تو با دست مهربونی به تنم مرحم کشیدی /

 

برام از روشنی گفتی پرده شب و دریدی/یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت/

 

غم من مخور که دوریت برای من شده عادت/ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخرمن/

 

به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من/مقصدت هرجا که باشه هر جای دنیا که باشه/

 

اون ور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی/خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت22:41توسط نفسه | |

در کنار جاده عشق  با یک بغل یاس منتظرت می مانم دلواپسی هایم را به شب می بندم قاصدک های خیالم را به سویت پرواز می دهم و می شکنم و منتظرت می مانم دیگر از نامردیها خسته ام و زیر سکوت قلبها ی آهنی می شکنم و با دلهای تنهایی منتظرت می مانم تو را در سپیده دم فرداها می بینم و صدای دلنیشینت را می شنوم

%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

منم عزلت نشین کوی یاران، منم باده گسار عشق و ایمان، منم آن تلخ کام زندگانی، منم در حسرت یارو جوانی، منم مجنون صحرا گرد بیمار، منم فرهاد دل افکار بیدار، منم آن یاس از شاخه شکسته همان آیینه در خود شکسته، منم در حسرت یاران جانی به دنبال سلامی ارغوانی، منم تنها طنین دشت غربت، منم موسیقی تلخ رفاقت

%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

اشکی که بی صداست، پشتی که بی پناه است ،دستی که بسته است، پایی که خسته است حرفی که صادق است، شرمی که آشناست، دل را که عاشق است،دارایی من است ارزانی شماست

%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

+نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت0:26توسط نفسه | |

من پذیرفتم شکست خویش را پند های عقل دور اندیش را....

من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است....

می روم شاید فراموشت کنم...با فراموشی هم آغوشت کنم...

میروم از رفتن من شاد باش...از عذاب دیدنم آزاد باش...

گرچه تنها تو از من میروی.....

آرزو دارم ولی عاشق شوی...

آرزو دارم بفهمی درد را.... تلخی بر خوردهای سرد را...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت23:22توسط نفسه | |

 عشق يعني گم شدن در کوي دوست عشق يعني هر چه در دل آرزوست عشق يعني يک تيمم يک نماز عشق يعني عالمي راز و نياز عشق يعني يک تبسم يک نگاه عشق يعني تکيه گاه و جان پناه عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني قطره و در يا شدن عشق يعني پيش محبوبت بمير عشق يعني از رضايش عمر گير عشق يعني زندگي را بندگي عشق يعني بندگي آزادگي

 

 

 

 

 حالا ديگر خوب مي دانم , آرزوي آمدنت را هم , مثل سکوت ذلال چشمهايت , به گور خيالهاي محال خواهم برد , اما ديگر به بيقراريه اين دل وامانده , و دل دله ديدارت مديون نيستم , من همه ي اين سالها آمدم واز همه سراغ سادگيت را گرفتم , اما ديگر تو نبودي , تو انگار همراه آن خنده ي آخرين براي هميشه رفتي به جايي که ديگر دست خيال و خوابم حتي به گرد نگاه هايت نرسيد , مهم نيست که دلت به هواي ديگري مي تپد , مهم اين است که من تنهايم , آنهم فقط به خاطر تو...

 

 

 

 

عشق:
ایستادن زیر باران وخیس شدن باهم نیست.
عشق:
آن است که یکی برای دیگری چتری شود واو هیچگاه نداند که چرا خیس نشد...
آره به نظر من عشق یعنی این!



 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت0:30توسط نفسه | |

من هر روزو هر لحظه نگرانت میشوم که چه میکنی ؟

پنجره اتاقم را باز میکنم و فریاد می زنم

تنهایی ات برای من...

غصه هایت برای من ...

همه بغضها و اشکهایت برای من...

بخند برایم بخند

آنقدر بلند

تامن هم بشنوم صدایت را...

صدای همیشه خوب بودنت را...

دلم برایت تنگ شده

دوستت دارم ...

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت23:55توسط نفسه | |